کتاب انسان در جستجوی معنا
- نویسنده: دکتر محمدمتین پنجهپور
کتاب انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل، فقط یک کتاب روانشناسی یا یک روایت تاریخی نیست؛ ترکیبی است از «تجربه زیسته» و «تحلیل انسانی». فرانکل در بخش اول، ما را وارد روزمرگی خشن و بی رحم اردوگاه های کار اجباری می کند؛ جایی که آدم ها هویت شان را از دست می دهند و صرفاً با یک عدد شناخته می شوند، با گرسنگی و تحقیر زندگی می کنند و هر تصمیم کوچک می تواند مرز بین زندگی و مرگ باشد. در بخش دوم، فرانکل به این سوال پاسخ می دهد که در چنین تاریکی مطلق، انسان چطور می تواند دوام بیاورد.
اگر دنبال یک خلاصه کامل و پیوسته از کتاب هستی که هم داستان اردوگاه را درست منتقل کند و هم درس های کاربردی آن را، این مقاله را از دست ندهید.
معرفی کتاب انسان در جستجوی معنا
- نویسنده: دکتر ویکتور فرانکل (روانپزشک اتریشی)
- مترجم: امیر لاهوتی
- انتشارات: جامی
ساختار کتاب انسان در جستجوی معنا
این کتاب در واقع دو بخش دارد. در بخش اول، ویکتور فرانکل درباره خاطرات دوران اسارتش در اردوگاه کار اجباری با ما صحبت می کند و در قسمت دوم، درباره آن نظریه روان درمانی که خودش ابداع کرده، یعنی معنادرمانی یا لوگوتراپی، مفصل حرف می زند.
من سعی می کنم ابتدا کمی آن خاطرات را با هم مرور کنیم؛ آن نقاطی که به نظرم اهمیت بیشتری دارند تا فضا سازی اتفاق بیفتد و ما با آنچه در روند هولوکاست و دوران اسارت بوده، بیشتر آشنا شویم. در پایان هم به یک سری درس های کاربردی که می شود از این کتاب گرفت می پردازم؛ درس هایی که به ما کمک می کنند نسبت به شرایط سخت تاب آورتر شویم و به نوعی آموزه های این کتاب را در زندگی خودمان پیاده کنیم.
بخش اول: نگاه فرانکل به روایت اردوگاه
برای شروع ابتدا باید به این بپردازیم که دکتر ویکتور فرانکل در ابتدای این کتاب نکته مهمی را به ما یادآوری می کند: داستان هایی که من در این کتاب روایت می کنم، داستان های زندگی روزمره اسرای معمولی است. نه در مورد یک سری افسانه های تاریکی که دهان به دهان نقل می شد و خودمان ندیده بودیم صحبت می کنم؛ و نه در مورد «کاپوها» حرف می زنم: اسرای برگزیده ای که افسران انتخاب می کردند و قرار بود بالاسر اسرای معمولی باشند و یک جورهایی رابط بین اسیران معمولی و افسران باشند.
من در مورد اینها صحبت نمی کنم، چون اینها از یک جایی به بعد از شرایطی برخوردار بودند که اولا انگار از افسران بدتر بودند و با ما بدتر برخورد می کردند، حتی نسبت به افسران نازی. فکر کنید این اسرا مثل افراد معمولی، مثل سایر اسرا، وارد آن اردوگاه شده بودند اما کم کم آن قدر جایگاه پیدا کردند و آن قدر خشمگینانه و با غضب با اسیران معمولی برخورد می کردند که حتی از افسران اس اس هم در این زمینه پیشی گرفته بودند. می گوید البته اگر این جور نبود، عوضشان می کردند و جایگاهشان را از دست می دادند.
اما این کاپوها از یک جایی به بعد از امکاناتی برخوردار بودند؛ مثلا غذاهایی برایشان سرو می شد که من قول می دهم حتی در زندگی روزمره و عادی شان قبل از ماجرای هولوکاست هم چنین شرایطی را تجربه نکرده بودند. انگار زندگی شان در آن اردوگاه کار اجباری به مراتب بهتر از زندگی معمولی شان بود. و خب نکته ای که باید به آن توجه کنیم این است که می گوید من در مورد اینها صحبت نمی کنم، و در مورد بدترین حالت ممکن که خودمان ندیده ایم حرف نمی زنم. چیزهایی که من تعریف می کنم اتفاقات روزمره ای بود که در روند آنجا اتفاق می افتاد؛ نه می خواهم بدتر نشانش بدهم و نه بهتر.
افرادی که شرایط ما را تجربه نکردهاند، به هیچ وجه نمیتوانند ما را درک کنند!
نکته دیگری که فرانکل در ابتدای کتاب به آن اشاره می کند این است که می گوید هیچ کس جز خود کسانی که در آن محیط بودند، نمی توانند ما را درک کنند. چون می دانید، ما سال ها بعد روی صندلی هایمان نشسته ایم، شاید زیر کولر، و داستان اردوگاه کار اجباری را می شنویم و با خودمان فکر می کنیم «چه بد، حتما دوران سختی بوده»، ولی خب آن افراد حتی نمی دانستند فردا قرار است زنده باشند یا نه و با شرایط به مراتب سخت تری روبه رو بودند.
یعنی هرچقدر هم که ما این داستان ها را منتقل کنیم، واقعیت از آن چیزی که ما تعریف می کنیم احتمالا خشن تر و دردناک تر بوده برای کسانی که در آن محیط حضور داشتند. پس از شما خواهش می کنم با حداقل قضاوت، سعی کنید جنبه آموزنده ماجرا را ببینید. احتمالاً اگر همدلی هم برای شما در این روند اتفاق بیفتد، کاملا طبیعی است.
در ادامه روایت داستان های اردوگاه کار اجباری را از زبان خود فرانکل می شنویم.
ورود به اردوگاه و اولین شوک ها
ما ابتدا که وارد اردوگاه کار اجباری شدیم، به ما می گفتند جلوی افسران بالارده باید یک رژه برویم تا به دو قسمت تقسیم شویم: یک دسته افرادی که سالم اند و می توانند کارهای سنگین و سخت انجام بدهند، و یک دسته افرادی که ناتوان اند، ضعیف اند، مریض اند و نمی توانند کار کنند.
در ابتدا این تصویر به وجود می آمد که خب اگر بیفتیم جزو دسته مریض ها و ناتوان ها، دیگر چه کارمان دارند؟ دیگر کار نمی کنیم، پس انگار داریم استراحت می کنیم و شاید این دسته بهتر باشد. اما من هرجور بود خودم را جمع کردم؛ با اینکه نه حال جسمم خوب بود و نه حال روحی ام. سعی کردم خودم را شاداب و قبراق نشان بدهم تا بیفتم جزو دسته ای که بیشتر کار می کردند.
این دو دسته از هم جدا شدند و ما در ابتدا نمی دانستیم کدام دسته، دسته بهتری است.
سه فاز روانی اسرا در اردوگاه
رفتار اسرا در روند اسارتشان سه فاز دارد.
فاز اول: خوش بینی افراطیِ روزهای اول
فاز اول زمانی است که تازه وارد اردوگاه شده اند و یک جورهایی سعی می کنند مثبت اندیشی و خوش بینی افراطی نسبت به ماجرا داشته باشند. به هر حال همه از قبل کم و بیش می دانستند در این اردوگاه ها چه اتفاقی می افتد و اولین نفراتی نبودند که وارد اردوگاه کار اجباری می شدند، اما سعی می کردند خودشان را متقاعد کنند که داستان ما فرق می کند و سرنوشت متفاوتی در انتظارمان است.
در هر کدام از این دو دسته که می افتادند، فکر می کردند این دسته خوب است؛ خدا را شکر ما توی این دسته افتادیم و احتمالاً اتفاقات بهتری در ادامه برایمان می افتد. اما این واکنش اولیه وقتی با اتفاقات دردناک و بی رحمانه اردوگاه روبه رو می شدند، تبدیل می شد به ترس و ناامیدی عجیب. وحشت زده می شدند، چون اول سعی می کردند به خودشان دلگرمی بدهند و بگویند «نه، درست می شود»، اما وقتی می دیدند بدتر از آن چیزی است که فکر می کردند، بیشتر تحت تاثیر قرار می گرفتند و آشفته و پریشان حال می شدند.
فاز دوم: بی تفاوتی برای بقا
فاز دوم بعد از مدتی حضور در اردوگاه است: کم کم نسبت به همه چیز بی تفاوت می شدند. حتی زمانی که یکی از دوستان یا اطرافیانشان فوت می کرد، دیگر حالشان بد نمی شد و ناراحت نمی شدند. فورا به این فکر می کردند که غذاهایی را که در جیبش بوده بردارند که گرسنه نمانند. انگار همه به فکر بقای خودشان می افتادند: لباس های او را در بیاورند اگر بهتر از لباس های خودشان است بپوشند تا سالم تر بمانند، شاداب تر به نظر برسند و بیشتر دوام بیاورند.
*فاز سوم کمی جلوتر توضیح داده می شود.
واقعیت تلخ سرنوشت گروه دوم
برگردیم به داستان روز اول که دو دسته شده بودند. به افرادی که در دسته بیمار و ناتوان طبقه بندی شده بودند، یک سری صابون و به اصطلاح «کیس لیف» می دادند که بروید وارد اتاق های حمام شوید، خودتان را تمیز کنید، آبی به سر و صورتتان بزنید، سرحال تر شوید و بیایید بیرون. روی دیوارهای آن حمام ها به زبان های مختلف نوشته شده بود که این منطقه مخصوص حمام است.
اما متاسفانه زمانی که وارد آن فضا می شدند، با خوشحالی و این فکر که «چقدر خوب من جزو این دسته افتادم»، یک دفعه درها بسته می شد و گازهای کشنده وارد اتاق می شدند و این افراد جان خودشان را از دست می دادند.
بعد از این، خیلی از افرادی که جزو دسته اول بودند انگار چک اول را خورده بودند و فهمیده بودند تازه وارد چه محیطی شده اند و چقدر باید مراقب باشند که وقت ناتوان و ضعیف به نظر نرسند.
قواعد بقا در اردوگاه
هرطور که شده شاداب به نظر برس!
یکی از دوستان ما که با تجربه تر بود و زمان بیشتری را در اردوگاه سپری کرده بود، یک روز آمد دور ما جمع شد و گفت: نگران نباشید، فقط سعی کنید هرجور که می توانید خودتان را شاداب تر و سالم تر نشان بدهید و بیشتر کار کنید. می گفت هرجور شده یک سنگ تیز یا شیشه تیز پیدا کنید که بتوانید ریش هایتان را بتراشید تا شاداب تر به نظر برسید. این موضوع آن قدر مهم بود که حتی اگر مجبور شدید بخشی از همان غذای کم را بدهید و در ازایش وسیله ای بگیرید که شاداب تر شوید و ریشتان را بزنید، این کار را انجام بدهید.
سهم غذا و سوء تغذیه
حالا غذایی هم که در موردش صحبت می کنیم، روزهای اول این گونه بود که ما ۱۵۰ گرم نان برای ۴ روز غذایمان داشتیم. تصور کنید چقدر این وعده غذایی فقیر و کوچک است و چقدر سوء تغذیه شدید در افراد ایجاد می کند. شرایط بسیار سختی بوده است.
من آنجا یک اسیر معمولی بودم!
یکی از چیزهایی که به آن می بالم این بود که در بیشتر این زمان اسارت، یک اسیر معمولی بودم. با توجه به اینکه من به عنوان پزشک وارد آن محیط شدم، شاید خیلی ها فکر کنند داشتم طبابت می کردم. می گوید بعضی از همکاران من این شانس را داشتند که نقش طبابت را ایفا کنند و کارهای اورژانسی را مدیریت کنند، اما نه؛ من یک اسیر کاملا معمولی بودم، به جز ماه های آخر که فرصت هایی برایم پیش آمد. تقریبا تمام مدت اسارت را مثل بقیه کار می کردم؛ کار راه اندازی ریل های راه آهن را انجام می دادم و پا به پای بقیه.
ما فهمیدیم که توانایی انسان در زنده ماندن بیش از حد تصور اوست!
من و همکاران پزشکم در هفته های اول فهمیدیم کتاب های درسی ما انگار دروغ می گویند. در کتاب های درسی خوانده بودیم اگر کسی چند شبانه روز نتواند بخوابد، جانش را از دست می دهد و تهدید جدی برای زندگی اش به وجود می آید، اما آنجا این خبرها نبود. نمی توانستیم بخوابیم و زنده می ماندیم.
ماه ها یک لباس مشخص را می پوشیدیم که طبیعتاً آلوده بود. هفته ها نمی توانستیم حمام کنیم اما زنده می ماندیم. البته سالم که می گویم، فکر نکنید درباره یک فرد قبراق صحبت می کنیم؛ طبیعتاً انسان بسیار آزرده است، ولی دوام می آورد. به قول داستایوفسکی: انسان موجودی است که به همه چیز عادت می کند.
بعد از چند هفته، افرادی که در خانه هایشان با کوچک ترین سر و صدا از خواب بیدار می شدند و تحمل یک خروپف را نداشتند، آنجا دو سه نفری کنار هم می چسبیدند روی یک تخت و طوری می خوابیدند که انگار روی تخت خیلی نرم و ایدئال هستند، از بس فشار کاری زیاد بود و همه خسته بودند.
ما فهمیدیم توان ما بیش از آن چیزی است که فکر می کردیم؛ انگار کتاب های درسی درباره قوانین سلامت بشر دروغ می گفتند. شرایط تا این حد سخت بود و افراد تاب آور بودند و می توانستند تحمل کنند.
بی عدالتی، بی هویتی و تبدیل شدن به «یک عدد»
وقتی پای درد دل افرادی که در اسارت بودند می نشستیم، آنها هم تایید می کردند که گاهی درد بی عدالتی از درد جسمانی سخت تر بود. ما کارمان را به نحو احسن انجام می دادیم، اما با این حال با ما رفتارهای غیرانسانی می شد: کتک می زدند، بی احترامی می کردند.
در همین حد که ما آنجا اسم نداشتیم؛ همه یک عدد بودیم. یک کد به ما داده بودند و بر اساس همان عدد با ما رفتار می شد؛ انگار نه انگار ما انسانیم و هویتی پشت این عدد وجود دارد. بدترین رفتارها با ما صورت می گرفت و هرچقدر هم تلاش می کردیم، وقتی خسته و فرسوده به نظر می رسیدیم و دیگر نمی توانستیم کار کنیم، فوراً کدمان در لیست اتاق های گاز نوشته می شد و محکوم به مرگ می شدیم.
انگار رسالت همه آنجا این بود که هرجور شده اسم خودشان را خط بزنند و اسم اطرافیان یا دوستانشان را با اسم افراد دیگر عوض کنند؛ چون بالاخره آن لیست باید پر می شد و نمی شد خالی بماند. و انگار خیلی سخت است که برای زنده ماندن مجبور باشید ناچاراً بقیه را فدا کنید.
خداروشکر من از این فرصت بهره مند بودم که مجبور نشدم چنین کاری انجام بدهم و نمی دانم اگر در شرایطش قرار می گرفتم چه می کردم، ولی خوشبختانه برای من اتفاق نیفتاد و توانستم این مسیر را طی کنم.
بی پایانی رنج و نامعلوم بودن پایان
یکی از سخت ترین بخش ها این بود که ما نمی دانستیم چه زمانی قرار است پایان پیدا کند. تصور کنید شما در یک شرایط سخت قرار گرفته اید و امید دارید بالاخره تمام می شود: دو ماه، سه ماه، یک سال، دو سال. ولی آن دوران ته نداشت. نمی دانستیم حتی فردا زنده هستیم یا نه. تازه این به کنار؛ اگر زنده می ماندیم هم نمی دانستیم پایان ماجرا کجاست: یک سال دیگر اینجاییم؟ دو سال؟ سه سال؟ اصلا معلوم نبود و این یکی از سخت ترین تجربه ها بود.
اهمیت ارتباطات و در امان ماندن از مرگ
از یک جایی به بعد، یکی از کاپوها با من بد شد و او سعی می کرد کارهای سخت را به من بدهد و اذیتم کند (مثلاً اسم من را در لیست اتاق های گاز بگذارد). اما خوشبختانه با یکی دیگر از کاپوها توانستم یک طرح رفاقتی بریزم. او داستان های زندگی و عاشقانه اش را تعریف می کرد و من به او مشورت می دادم و انگار او احساس دین می کرد و توانست من را از کاپوی دیگر در امان نگه دارد: اگر در لیست اتاق گاز اسمم نوشته می شد به من کمک می کرد، اگر غذا کم می آمد سعی می کرد من گرسنه نمانم و هوایم را داشت.
تصمیم های مرگ و زندگی و «اردوگاه استراحت»
نجا خیلی از تصمیمات ما تصمیمات مرگ و زندگی بودند. موقعیت هایی پیش می آمد که می گفتند می خواهیم یک سری از اسرا را ببریم «اردوگاه استراحت»، کد شماره تان را بگویید تا لیست را پر کنیم و بفرستیم.
با توجه به این داستان و چیزهایی که از قبل درباره هولوکاست شنیده اید، شما چه تصوری دارید؟ فکر می کنید اردوگاه استراحتی در میان است یا می خواهند عده ای را ببرند و خلاص شوند تا کمبود امکانات و بودجه بین بقیه تقسیم شود و نیروی کارشان را از دست ندهند؟
قطعاً همه با بدبینی نگاه می کردند و سعی می کردند هرجور شده اسمشان را از لیست خط بزنند. اما در کمال تعجب، بعضی وقت ها واقعا افراد به اردوگاه هایی منتقل می شدند که شرایطشان بهتر از ما بود. در کنار این، مواردی هم بود که مقصد این لیست اتاق های گاز می شد و افراد جانشان را از دست می دادند.
یعنی یک حالت دوگانه بود: اگر اسمت در لیست بود، نمی دانستی باید خطش بزنی یا بگذاری بماند؛ شاید واقعا شرایط بهتر بود، شاید هم بدتر. نمی دانستی باید چه کار کنی. انگار هر تصمیم کوچکی تبدیل می شد به تصمیم مرگ و زندگی.
فاز سوم: پس از آزادی
بعد از پایان اسارت، فاز سوم واکنش افراد نسبت به ماجرای هولوکاست شروع می شود: آنهایی که خوش شانس بودند و زنده می ماندند و قرار بود آزاد شوند و وارد فضای بیرونی شوند، از جمله خود فرانکل.
فرانکل می گوید از مدت ها قبل رویاپردازی کرده بودیم که روز آزادی یکی از بهترین روزهای زندگی مان می شود و از خوشحالی می دویم و فرار می کنیم، اما در کمال تعجب وقتی آزادی فرا رسید، همه یک بی تفاوتی و بی حسی خاص تجربه می کردیم.
می گوید آن قدر در خیال پردازی هایمان رویای آزادی را دیده بودیم و بعد فهمیده بودیم واقعی نیست و محقق نشده، که حتی حالا که واقعا اتفاق افتاده بود هم نمی توانستیم باور کنیم. انگار نمی خواستیم زیاد ذوق کنیم چون ممکن بود هر لحظه اتفاق دیگری بیفتد.
خشم، انتقام و دشواریِ درک شدن
بعضی از آزادشدگان آن قدر دچار خشم شده بودند که می خواستند تلافی تجربه های اردوگاه را سر بقیه افراد بی گناه در بیاورند. حالا مشکلات خودمان کم بود، باید سعی می کردیم با این افراد هم صحبت کنیم که این آدم ها گناهی ندارند و مقصر شرایط ما نیستند؛ آنها هم مثل ما قربانی بودند، فقط شانسشان این بوده که در محیطی که ما بودیم حضور نداشتند.
بازگشت به شهری که دیگر وجود ندارد
از بد ماجرا، خیلی از اسرا وقتی آزاد می شدند استقبال خوبی هم از آنها نمی شد. وقتی برمی گشتند به شهر خودشان می دیدند خانواده شان را از دست داده اند، همه فوت شده اند و حتی شهرشان با خاکستر یکی شده و خانه ای نمانده است.
انگار آدم در اردوگاه رویاپردازی می کند که از اینجا بیرون می آیم و می روم سر خانه و زندگی ام و فلان کار را انجام می دهم. اما اینکه بیرون بیایی و ببینی اصلا خانواده ای وجود ندارد، خانه ای نمانده و شهری نمانده، واقعا یکی از تجربه های دشوار است.
«کسی بیرون اردوگاه هم ما را درک نمی کرد»
از بد ماجرا، افرادی که بیرون اردوگاه بودند هم ما را درک نمی کردند. خیلی از اسرا دوست داشتند دیگران دلسوزی کنند و بگویند «ما درک می کنیم چه شرایط سختی را تجربه کردید»، اما در کمال ناباوری خیلی ها می گفتند «خب شرایط ما هم سخت بوده، ما هم تحت بمباران بودیم». برای همین است که فرانکل در ابتدای کتاب تاکید می کرد هیچ کس جز کسانی که در آن موقعیت بوده اند نمی توانند واقعا درک کنند.
جمع بندی بخش خاطرات و ورود به درس ها
ما در بخش اول این اپیزود سعی کردیم مروری بر خاطرات ویکتور فرانکل از دوران اسارت در اردوگاه کار اجباری داشته باشیم. این داستان جزئیات بیشتری دارد و من سعی کردم هایلایت ها و نکاتی را که به نظر خودم مهم تر بود و کمک می کرد با زیر و بم فضا آشنا شویم و حسش را درک کنیم، روایت کنم. اگر علاقه مند بودید حتما می توانید به کتاب مراجعه کنید و با جزئیات بیشتری مطلع شوید.
اما در قسمت دوم می خواهم درباره یک سری درس هایی که می شود از این کتاب گرفت با شما صحبت کنم. می دانید، گاهی ما یک داستان غم انگیز می شنویم، متاثر می شویم و بعد از چند روز به زندگی عادی برمی گردیم و تاثیری روی ما نمی گذارد. اما اگر بتوانیم بر اساس گفته های کتاب، درس هایی برای تقویت تاب آوری در مقابل شرایط دشوار در خودمان ایجاد کنیم، انگار یک ارزش افزوده ایجاد شده و می توانیم آن را در زندگی مان پیاده کنیم.
تجربه شخصی من در زمان خواندن کتاب
قبل از اینکه این درس ها را بگویم، دوست دارم کمی درباره حس و حال خودم موقع خواندن این کتاب با شما صحبت کنم. من خودم زمانی که این کتاب را مطالعه می کردم در یکی از سخت ترین بازه های زندگی ام بودم و البته این بازه هنوز هم ادامه دارد. من دوران خدمت سربازی ام را در یکی از نقاط مرزی کشور، صدها کیلومتر فاصله با شهر محل زندگی ام، سپری می کردم و دارم می کنم.
شرایط من اصلا قابل مقایسه با اردوگاه کار اجباری نیست، اما در حد توان خودم، از یک سری امکاناتی که همیشه در اختیارم بود فاصله گرفته بودم. حتی کار مورد علاقه ام را نمی توانستم انجام بدهم، برنامه ای نمی توانستم ضبط کنم، کتابی نمی توانستم خدمت شما ارائه کنم.
شما تصور کنید از خانه فاصله گرفتن سخت است؛ حالا در نقطه مرزی بودن، شرایط آب و هوایی، و زندگی پادگانی چه تصویری دارد: اینکه تمام روز مجبور باشید داخل یک پادگان باشید.
من وقتی در این شرایط قرار گرفتم، گفتم دوست دارم کتاب فرانکل را بخوانم. آشنایی من با این کتاب به سال ها قبل برمی گشت. تقریبا همه کسانی که به توسعه فردی و روانشناسی علاقه دارند نام این کتاب را حداقل یک بار شنیده اند و می دانند موضوع کلی اش چیست. اما من به خودم گفتم دوست دارم ببینم ویکتور فرانکل، به عنوان متخصص سلامت روان و کسی که خودش آن شرایط را تجربه کرده، اگر درس هایی درباره تاب آورتر بودن می دهد، شاید به من هم کمک کند.
این را هم برای این گفتم که بدانید کسی که الان دارد این داستان را تعریف می کند، کسی نبوده که صرفا در خانه اش نشسته باشد کتابی بخواند و بگوید می خواهم درباره تاب آوری حرف بزنم، بدون اینکه خودش پیچیدگی یا سختی خاصی داشته باشد. اگر بدانیم خود او هم به نوبه خودش و در حد خودش شرایط دشواری را تجربه می کرده، شاید درس هایی که نقل می کند بیشتر به دل بنشیند.
درس های عملی کتاب انسان در جستجوی معنا در باب تاب آوری
حالا با این مقدمه وارد درس ها بشویم و ببینیم فرانکل چه درس هایی را منتقل می کند. من ابتدا این درس ها را به صورت تیتروار می گویم و بعد بر اساس خود کتاب صحبت می کنم و شاید چیزهایی هم در مورد زندگی های خودمان و کارکردش در زندگی شخصی مان بگویم.
درس اول: آزادی انتخاب نگرش و واکنش
حتی در بدترین شرایط که همه چیز از انسان گرفته می شود، یک چیز در اختیار خودش باقی می ماند: آزادی انتخاب نگرش و واکنش نسبت به اتفاقاتی که اطرافش در جریان است.
او تعریف می کند که در روند اسارت، بعضی افراد با وجود اینکه خودشان شرایط سختی را تجربه می کردند و حالشان بد بود، وقتی از بین اتاق ها رد می شدند حرف های دلگرم کننده به سایر اسیران می زدند و نقش حمایتی داشتند. اگر می دیدند کسی گرسنه است، همان غذای کوچک و کم خودشان را می بخشیدند تا او دوام بیاورد و ادامه بدهد.
این داستان به نظر عمیق می آید. چون وقتی درباره اش حرف می زنیم شاید ساده به نظر برسد، اما شما در اردوگاه کار اجباری باشید و ندانید فردا زنده هستید یا نه، خودتان و خانواده تان چه شرایطی دارند، و باز هم سعی کنید تلخکام نباشید و نقش حمایتی نسبت به اطرافیان داشته باشید؛ این نشان می دهد قدرت انتخاب واکنش ما نسبت به اتفاقات تا حد زیادی در دست خود ماست.
در زندگی های خودمان هم دیده ایم: دو نفر با شرایط یکسان، یک اتفاق مشخص برایشان می افتد اما واکنش های کاملا متفاوت نشان می دهند. یک نفر وقتی در سختی قرار می گیرد، سعی می کند مراقب خودش باشد و هوای اطرافیان را داشته باشد و اوضاع را سخت تر نکند؛ اما بعضی وقت ها وقتی در شرایط سخت قرار می گیریم سریع وا می دهیم.
نمی خواهم قضاوت کنم؛ قطعا شرایط پیچیدگی های خودش را دارد. اما می خواهم بگویم واکنشی که نشان می دهیم چه کمکی به بهتر شدن شرایط می کند. ما گاهی باوری داریم که «آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب»، اما بارها برای من ثابت شده که دریای بدبختی ساحل ندارد؛ همیشه می تواند روزهای بدتری هم باشد.
پس باید سعی کنیم آن دلخوشی های کوچک و دلگرمی های محدود را برای خودمان و اطرافیان بسازیم تا هرطور هست از شرایط عبور کنیم. شرایط سخت است و ما مقصر نیستیم که بعضی اتفاقات افتاده، اما اینکه چه واکنشی نشان بدهیم تا حد زیادی در اختیار ماست. اگر در اردوگاه کار اجباری با آن موقعیت های ترسناک افراد می توانستند تا حدی خودشان را کنترل کنند و حتی مراقب دیگران باشند، به نظر می رسد در شرایطی که ما تجربه می کنیم هم می توانیم واکنش متفاوتی داشته باشیم؛ حداقل هوای خودمان را داشته باشیم، حتی اگر الان نمی توانیم مراقب دیگران باشیم.
درس دوم: کسی که چرایی دارد، چگونگی را تحمل می کند
فرانکل از نیچه نقل می کند: «کسی که چرایی برای زندگی دارد، تقریبا هر چگونگی را می تواند تحمل کند.»
فرانکل می گوید در دوران اسارت، وقتی دقیق می شدی، آنهایی که حالشان بهتر بود و بهتر خودشان را مدیریت می کردند و تاب آورتر بودند، همه یک معنا و هدفی در زندگی داشتند. یکی آرزویش این بود که از آنجا خارج شود و به خانواده اش ملحق شود؛ یکی معنای زندگی اش ادامه تحصیل یا ادامه کارش بود.
معنای زندگی خود من، یکی این بود که همسرم را ببینم و در آغوش بگیرم، و یکی اینکه آن کتابی را که پیش از ورود به اردوگاه شروع کرده بودم تکمیل کنم.
در ادامه درباره آن کتاب هم می گوید وقتی وارد شدم همه وسایل ما را گرفتند و من آن کتابی را که سال ها عمرم را پایش گذاشته بودم و مثل فرزندم بود، مجبور شدم بدهم. اول می گفتند بعدها تحویل می دهند اما خودمان هم می دانستیم چنین چیزی نیست. بعدها سعی می کردم هر فرصتی که پیدا می شود، یک جا قلم و کاغذی پیدا کنم و بخش هایی را که یادم می آمد بنویسم تا آرشیو ذهنی ام را حفظ کنم.
همسرم معنای زندگی من بود در حالی که حتی نمی دانستم همسرم زنده است یا نه. چون خیلی از اسرا همسرانشان در اردوگاه های دیگر بودند و ممکن بود جانشان را از دست داده باشند. اما با اینکه نمی دانستند فردایی هست یا نه، کسانی که معنایی داشتند، چرایی داشتند که «چرا باید تاب بیاورم؟» بهتر از پس شرایط برمی آمدند.
ما این را در زندگی خودمان هم می بینیم. به عقیده من بسیاری از حال بدی های ما به خاطر این است که هدف و رسالت بزرگی در زندگی نداریم. وقتی معنای بزرگی ندارم، با کوچک ترین چالش از پا درمی آیم و می گویم ارزش ندارد. باید تصویری داشته باشم که ارزش جنگیدن داشته باشد. وقتی معنایی ندارم، با کوچک ترین اتفاق دست می کشم و می گویم لازم نیست.
خیلی از ما دچار درماندگی آموخته شده شده ایم؛ آن قدر هدف گذاشته ایم و نتیجه نگرفته ایم که شهامت رویاپردازی را هم از دست داده ایم و می گوییم رویا داشته باشم که چی؟ در حالی که در اردوگاه قرار نبود بدانند فردایی هست یا نه، اما همین داشتن معنا و رویا باعث می شد بهتر از پس سختی ها بربیایند.
رویا داشتن که کنتور نمی اندازد. بیایید رویاهایمان را فراموش نکنیم و برای خودمان معنایی در نظر بگیریم. بیایید همین الان تمرین کنیم: اگر این دوران سخت بگذرد، اگر غمت به پایان برسد، شادی کردن بلدی؟ می دانی اگر چه اتفاقی بیفتد حالت خیلی خوب می شود؟ اگر نمی دانی، ارزش دارد به آن فکر کنی. شاید مرور آرزوهایی که در گذشته داشتیم و کم کم فراموش کردیم، کمک کند بفهمیم معنای زندگی ما چیست.
درس سوم: شوخ طبعی به عنوان ابزار بقا
شوخ طبعی حتی در تاریک ترین لحظات می تواند یک سلاح مقاوم برای حفظ سلامت روان و ایجاد فاصله روانی با رنج باشد.
فرانکل می گوید در آن شرایط سخت، شاید احمقانه ترین کار خنده و شوخی بود، اما از جایی به بعد که به محیط عادت کردیم، در زمان های کوتاهی مثل غذا خوردن و استراحت، همه سعی می کردند شوخی کنند، لطیفه ای بگویند و بخندند تا برای یک لحظه هم که شده آن شرایط عصبانیت آور را فراموش کنند.
پژوهش های زیادی هم این را نشان داده که شوخ طبعی کمک می کند تاریکی و ناامیدی که می خواهد همه چیز را در بر بگیرد، موفق نشود. یک روزنه می ماند تا تخلیه شویم. پس اگر دوستی دارید که دائم کلیپ طنز می فرستد نگویید بیکار است؛ شاید می خواهد فاصله روانی ایجاد کند یا برای خودش هم همین کار را می کند و از سر محبت با شما هم شریک می شود.
درس چهارم: التیام رنج های اجتناب ناپذیر با یافتن معنا
التیام برخی از رنج های اجتناب ناپذیر تنها از طریق یافتن معنا در آنها محقق می شود.
فرانکل تعریف می کند در سال های بعد از هولوکاست، در کار حرفه ای روان درمانی و روان پزشکی، یکی از آشنایانشان مراجعه کرد که با اینکه دو سال از فوت همسرش گذشته بود، هنوز حال خوشی نداشت و مدام می گفت «کاش من قبل از او فوت کرده بودم، چرا من باید زنده می ماندم و این شرایط را تحمل می کردم؟»
نمی دانستم چه بگویم. فقط یک سوال پرسیدم: اگر به جای اینکه همسر شما قبل از شما فوت کرده بود، شما قبل از همسرتان فوت می کردید، چه اتفاقی می افتاد؟ همسر شما چه واکنشی نشان می داد؟
چند ثانیه فکر کرد و گفت خیلی حالش بد می شد و چون به من وابسته بود، احتمالا تاب نمی آورد. فرانکل گفت: پس نظرت چیست اگر از این زاویه نگاه کنیم که شما با زنده ماندنتان، بار این رنج را از دوش همسرتان برداشتید؟ یعنی یک فداکاری کردید که او این غم را تجربه نکند.
وقتی رنج حالت فداکاری می گیرد و معنا پیدا می کند، پذیرش راحت تر می شود و انگار بار سنگینی از روی دوش برداشته می شود. می گوید این جلسه روان درمانی نبود و مشکل هم عجیب نبود، اما اگر بتوانیم در رنج های اجتناب ناپذیر معنا پیدا کنیم، پذیرش سوگ و گذر از آن منطقی تر و راحت تر می شود.
همه ما اگر به اندازه کافی زنده بمانیم، سوگ را تجربه می کنیم. اجتناب ناپذیر است. یکی ممکن است یکی از اعضای خانواده اش را از دست بدهد، یکی شکست بزرگی در رابطه تجربه کند، یکی توانایی راه رفتن را از دست بدهد. خیلی وقت ها می پرسیم «چرا من؟» اما این سوال لزوما کمک نمی کند.
نمونه ای از یافتن معنا در رنج
من خودم داستان تشکیل خیریه محک را که شنیدم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. بنیان گذارانش پدر و مادری بودند که فرزند سرطانی داشتند و در روند درمان با سختی ها آشنا شدند: داروها گران، دسترسی سخت، خانواده ها درمانده. با اینکه فرزندشان را از دست دادند، این خیریه را شکل دادند تا دیگران این رنج را کمتر تجربه کنند.
به جای اینکه وقتی سوگ می آید، فقط بگوییم چرا من، می شود به اقدامی فکر کرد که اجازه ندهد دیگران همان رنج را تحمل کنند. این از خودگذشتگی و یافتن معنا در رنج اجتناب ناپذیر کمک می کند سوگ را بهتر بپذیریم و در گذر زمان مدیریت کنیم.
درس پنجم: ما قوی تر از چیزی هستیم که فکر می کنیم
ما انسان ها به مراتب از چیزی که فکر می کنیم، قوی تریم.
فرانکل می گوید شرایطی را تجربه می کردیم که حتی در ترسناک ترین کابوس هایمان هم فکر نمی کردیم بتوانیم دوام بیاوریم، اما در عمل اتفاق افتاد: با آن شرایط روبه رو شدیم و زنده ماندیم. هرچقدر غیرممکن بود و سخت به نظر می رسید، از پسش برآمدیم.
این محدود به اردوگاه هم نیست. همه ما در زندگی موقعیت هایی داشته ایم که قبل از ورود به آن می گفتیم اگر چنین اتفاقی بیفتد، دیگر نمی توانم. اما رفتیم، آن رنج رقم خورد، و اگر الان اینجا هستیم یعنی جان سالم به در برده ایم.
این یک درس مهم برای ما دارد: اگر از موقعیت های گذشته که فکر می کردیم نمی توانیم عبور کنیم عبور کرده ایم، شاید درباره ترس های آینده هم همین صدق کند. ما یک ظرفیت پنهانی داریم که وقتی نیاز داریم فعال می شود. تا وقتی نیاز نداریم پنهان است، اما وقتی لازم می شود خودش را نشان می دهد.
ما آنجا با کم خوابی و تغذیه نامطلوب، طبق کتاب های پزشکی باید می مردیم، اما بعضی از ما زنده ماندیم. اگر به نظر می رسد انسان در اردوگاه می تواند معنا پیدا کند و خودش را بیرون بکشد، شاید در زندگی روزمره ما هم این ممکن باشد که از پس چالش ها بربیاییم.
نکته این است که خیلی وقت ها فردی که وارد یک تجربه می شود با فردی که از آن بیرون می آید زمین تا آسمان فرق می کند. ما در روند تجربه ها رشد می کنیم؛ شاید با رنج و غم و گریه، اما رشد می کنیم. وقتی بیرون می آییم، انسان قوی تری هستیم، کمتر خودمان را می بازیم و بهتر موقعیت ها را مدیریت می کنیم.
خیلی از ما رویاهایی داریم و چون سخت است می گوییم نمی توانم. اما دو نکته هست: یکی اینکه ظرفیت پنهان ما وقتی وارد آن چالش می شویم خودش را نشان می دهد، و دوم اینکه شاید «منِ فعلی» در حد آن چالش نباشد، اما «منِ نهایی» که از دل آن تجربه بیرون می آید، قوی تر است و نه تنها از پس آن برمی آید، بلکه موقعیت های مشابه را هم بهتر مدیریت می کند.
پس شاید بد نباشد گاهی پایمان را از نقطه امنمان فراتر بگذاریم، کمی ریسک را به جان بخریم و بدانیم که ما خیلی قوی تر از آن چیزی هستیم که فکر می کنیم.
جمع بندی: پیام اصلی کتاب انسان در جستجوی معنا
«انسان در جستجوی معنا» در نهایت یک پیام واحد را بارها، با روایت و تحلیل، تکرار می کند:
معنا همان چیزی است که انسان را در رنج زنده نگه می دارد.
نه به این منظور که رنج خوب است یا باید رنج کشید، بلکه به این منظور که وقتی رنج اجتناب ناپذیر است، معنا می تواند آن را قابل تحمل تر کند—و مسیر را از فروپاشی به سمت دوام آوردن ببرد.
سوالات متداول درباره خلاصه کتاب انسان در جستجوی معنا
کتاب انسان در جستجوی معنا درباره چیست؟
ترکیبی از خاطرات فرانکل از اردوگاه های کار اجباری و توضیح نگاه او به معنادرمانی (لوگوتراپی) و نقش معنا در تاب آوری.
چرا بخش اردوگاه در ابتدای کتاب مهم است؟
چون فرانکل نظریه را از دل تجربه می سازد. روایت اردوگاه نشان می دهد معنا در شرایط “عادی” مطرح نمی شود؛ در جایی مطرح می شود که همه چیز فرو ریخته.
مهم ترین جمله یا پیام کتاب انسان در جستجوی معنا چیست؟
اینکه حتی وقتی همه چیز از انسان گرفته می شود، می تواند نگرش خود را انتخاب کند و با یافتن معنا، رنج را قابل تحمل تر کند.
خلاصه کتاب های پیشنهادی بعدی:
- خلاصه کتاب طرز فکر (اثر کارول دوک)
- خلاصه کتاب روان درمانی چیست؟ (اثر آلن دوباتن)



