در ستایش قدرت شروع ناقص
- نویسنده: دکتر محمدمتین پنجهپور
اگر برنامههای زندگی شما درست پیش نمیرود، شاید مشکل از نوع برنامهریزی یا میزان تلاشی که انجام میدهید نباشد؛ بلکه اساساً نگاه اشتباهی به مفهوم برنامهریزی و هدفگذاری دارید. این نگرش مثل یک سنگ بزرگ روی شانههای شماست و جلوی پیشرفتتان را میگیرد. در این مقاله دربارهٔ کمالگرایی در مسیر دنبال کردن اهداف و قدرت شروع ناقص صحبت میکنیم.
یک مثال ساده: هواپیما واقعاً چقدر «طبق برنامه» پرواز میکند؟
دوستان، میخواهم به این مثال توجه کنید: تصور کنید که شما در شهر بندرعباس هستید و قرار است سوار یک هواپیمایی شوید به مقصد تهران. میخواهم به این سؤال فکر کنید که به نظر شما این هواپیما در چند درصد از زمان پرواز، مسیری مطابق آن مسیر از پیش تعیینشدهای که برایش در نظر گرفته شده حرکت میکند؟ ۹۰؟ ۸۰؟ ۷۰؟ پاسخ به نظر شما چیست؟
به هر حال، ما وقتی از نقطهٔ A به نقطهٔ B حرکت میکنیم، یک مسیر احتمالی برایمان در نظر گرفته میشود. به نظر شما هواپیماها معمولاً چند درصد مطابق آن مسیر حرکت میکنند؟ پاسخ صحیح، در کمال ناباوری: صفر درصد!
وقتی در هواپیما مینشینیم، اگر کنار بال قرار گرفته باشید، از پنجره که نگاه میکنیم روی بالهای هواپیما یک سری پرههایی قرار گرفته که وظیفهٔ اصلیشان تنظیم مسیر پرواز هواپیماست. هواپیما مدام از مسیر ایدئال منحرف میشود: یککم چپتر، یککم راستتر، یککم بالاتر، یککم پایینتر؛ و این پرهها کمک میکنند هواپیما با توجه به باد و عوامل بیرونی، در نزدیکترین حالت به مسیر مدنظر حرکت کند.
اساساً این مسیر در لحظه بارها منحرف میشود؛ سیستم اتوپایلوت در هر ثانیه بارها بررسی میکند که هواپیما چقدر از مسیر تعیینشده فاصله گرفته و فرامینی صادر میکند تا دوباره در جهت درست قرار بگیرد.
یک مثال نزدیکتر: رانندگی در مسیر مستقیم
اگر بخواهیم مثالی نزدیکتر به ذهن و چیزی که عملاً به چشم دیدهایم بررسی کنیم، در اتومبیل هم همین است. حتی اگر در یک اتوبان کاملاً صاف بخواهیم مسیر مستقیم حرکت کنیم، نمیتوانیم دستمان را از روی فرمان برداریم و بگوییم «خب مسیر صاف است، اگر گاز بدهم مستقیم میروم.»
همهمان دیدهایم که این اتفاق نمیافتد. ماشین دائم به چپ و راست منحرف میشود و ما باید دائم دستمان روی فرمان باشد تا در جهت درست حرکت کند.
ذهنیت رایج ما: شروع کامل و بینقص
اما اغلب ما در زندگی این اصل را فراموش میکنیم. دائم تأکید داریم که اگر شروع عالی داشته باشم، اگر استارتم قوی باشد، دیگر همان مسیر را میروم و به نتیجه میرسم.
در همه زمینهها این ذهنیت را داریم:
- شروع بیزینس: تمرکز روی لوگو، رنگ سازمانی و چیزهایی از این دست.
- شروع تولید محتوا: درگیری با تجهیزات، دوربین، نورپردازی.
- شروع ورزش: دنبال «یک شنبهٔ مناسب»، یا نگرانی درباره لباس و کفش و…
- شروع تنیس: نگرانی درباره راکت، کفش و لباس مناسب.
- شروع ساز: فکر کردن به خرید سازهای گران و خاص.
میدانید؟ ما انگار به دکور کار خیلی توجه میکنیم. اسمش را میگذاریم شروع عالی، ولی بیشتر ذهنمان درگیر فرعیات است؛ چیزهایی که شاید در رسیدن به موفقیت آنقدر تعیینکننده نباشد.
زندگی با «شروع کامل» نمیچرخد: مثال خلقت و بدن
ما اغلب فراموش میکنیم که زندگی اصولاً بر اساس شروع کامل نمیچرخد. حتی وقتی به پدیدههای خلقت نگاه میکنیم، میبینیم فرآیندها دائماً در حال اصلاح هستند.
در همانندسازی DNA در تقسیم سلولی، خطاها و جهشهایی رخ میدهد و سازوکارهایی وجود دارد که بیشترِ آنها را اصلاح میکند تا تقسیم سالم انجام شود. یا در سیستم ایمنی، ما از ابتدا نسبت به همه عوامل بیماریزا مقاوم نیستیم؛ بدن در اثر مواجهه و اصلاحهای مداوم، به مقاومت نسبی میرسد.
پس اگر در بدن و خلقت، مسیر «شروع ناقص + اصلاح دائمی» وجود دارد، در مسیر اهداف ما هم طبیعی است.
چرا از تغییر میترسیم؟
ما چرا نسبت به تغییر مقاومیم؟ چون یک تصویر غلط در ذهنمان شکل گرفته که «اگر نیاز به تغییر دارم یعنی ایراد بزرگی وجود دارد.» و همین باعث شرمندگی میشود. در نتیجه تلاش میکنیم نقصها را پنهان کنیم و به جای پذیرش اصلاح، دنبال یک شروع بینقص بگردیم.
اما سؤال این است: کدام برنامهای در دنیا دقیقاً همانطور که از ابتدا طراحی شده پیش میرود؟
اکثر برنامهها بارها تغییر میکنند و ما هم در این مسیر میتوانیم خودمان را آداپته کنیم و پیش برویم.
برنامه مهم است یا برنامهریزی؟
دوایت آیزنهاور نقلقولی دارد که میگوید آن چیزی که مهم است «برنامه» نیست؛ خودِ مفهوم برنامهریزی است.
ما برنامهریزی نمیکنیم که دقیقاً مطابق برنامه جلو برویم؛ برنامهریزی میکنیم تا یک مسیر کلی و یک جهت داشته باشیم—مثل یک قطبنما. مسیر واقعی با آنچه روی کاغذ نوشتهایم متفاوت است و قرار هم نیست دقیقاً همان شود.
مثال قوانین کشورها: تغییر، شرمندگی نیست
در قوانین هم همین نگاه را میبینیم. با اینکه اصول مهماند، اما قوانین در کشورها بارها تغییر میکنند. این تغییر نه شرمندگی است و نه نشانه ضعف؛ بلکه نشان میدهد سیستم میتواند با نیاز روز خودش را اصلاح کند.
«من مدلم اینه»؛ تله ذهنیت ثابت
در زندگی شخصی، خیلی وقتها به جای اصلاح، میگوییم: «من مدلم اینه.»
چه درباره پرخاشگری، چه درباره اضطراب و استرس، چه درباره رفتارهای تکراری.
در حالی که زندگی قرار نیست فقط توصیفِ «مدل فعلی» باشد؛ قرار است بفهمیم چه سبک زندگی کارآمدتر است و در همان جهت حرکت کنیم.
خشت اول و نگاه کمالگرایانه
یکی از ریشههای فرهنگی این نگاه، همان جمله معروف است:
«خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا میرود دیوار کج.»
سؤال این است: چه کسی گفته اگر خشت اول کج گذاشته شد، خشتهای بعدی هم باید کج بماند؟ زندگی واقعی اینطور نیست. ما گام اول را اشتباه میرویم، بعد اصلاح میکنیم، دوباره جلو میرویم، دوباره نیاز به اصلاح پیدا میکنیم—درست مثل هواپیما و اتومبیل.
مرز «کسب اطلاعات» و «اهمالکاری» کجاست؟
یک سؤال رایج این است: «چطور شروع کنم؟»
شروع کردن یعنی وارد مسیر شدن؛ بعد در مسیر اطلاعات درستتر پیدا میکنیم.
اما یک مرز مهم وجود دارد:
ما یک مقدار اطلاعات پایه لازم داریم (مثل خرید یک کالا که چند مطلب میخوانیم و چند نظر میپرسیم). اما کجا وارد کمالگرایی و اهمالکاری میشویم؟
جایی که میبینیم هرچقدر بیشتر تحقیق میکنیم، بیشتر به اطلاعات تکراری میرسیم و چیز مهمِ جدیدی اضافه نمیشود؛ یا اگر اضافه میشود، ارزشش بسیار جزئی است. آنجا دیگر احتمالاً داریم برای فرار از سختی شروع، برچسب «نیاز به اطلاعات بیشتر» میزنیم.
جمعبندی: چابک شروع کن، آماده اصلاح باش
پس رفقای من، به جای گشتن دنبال یک شروع ایدئال، هرچقدر زودتر که میتوانید با اطلاعات حداقلی شروع کنید و در مسیر اطلاعاتتان را کامل کنید. باید خاکی شد، باید آلودهٔ کار شد تا کمکم قلق کار دستتان بیاید.
روش افراد موفق، شروع ناقص است. کسانی که امروز به آنها نگاه میکنیم، از روز اول این امکانات و شرایط را نداشتند؛ مرحلهبهمرحله جلو رفتند و اصلاح کردند.



